روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
تو کیستی ... که در شکوه سخاوت آسمانیت آیینه ها مدهوش پاکیت مانده اند. و سلسله ی پریشان افکار ، گرفتار فلسفه ی لاجوردی نگاهت . صدایت ترنم رویش سبزترین گیاه، در انتهای صمیمیت غم انگیز روزها دستهایت وسعت گرم نورانی عشق. حرفهایت تکرار طراوت باران، در خشکسالی بی کسی ها . نگاهت دریایی ترین لحظه، در هجوم این همه سرابهای وسوسه . و دلت ... دیباچه ی همیشه سبز نگارستان بهار . بی کرانی تو در بی روزنی نگاهم جاری شد ؛ و من در هیچی خود گم شدم . حجم خلوتهای تنهاییم ارزانی تو باد ! تو ... که چون نسیمی مسیحایی، بر تار و پود لحظه هایم وزیدی . و پیچیدی ، بسان نیلوفری عطر آگین به پای ساقه ی نازک اندیشه هایم ! عطر آگین ترین رویشی در لحظه لحظه ی لحظه هایم . زیباترین سروده ای در دلتنگی واژه هایم . ناگفته ترین حرفی در سکوت مبهم تردید هایم. و آشناترین ... در حریم خلوت سکوت هایم . من چندی است سر بر آستان مهربانیت حیران مانده ام ... تو کیستی ... ای آبی ترین حضور! . روزها می گذرند ...گاه با سوزها و گاه با نوش ها ... آدم ها حکایت عجیبی دارند ...تو تا به حال کسی را دیده ای که در سوگ یادی ...خاطره ای سیاه بپوشد ؟! بگرید ؟! عنان اختیار از کف دهد ؟! نه ...همواره برای مردن می گرییم ...آنگاه که جسم عزیزی به خاک تسلیم می شود ...اما چه بسیار خاطره هایی که تسلیم فراموشی ها شدند و هیچ کس مرگشان را نفهمید ... بگذار اندکی به جای خیره شدن به زرق و برق های دنیای وسوسه گر ...به چشمان هم خیره شویم ...شاید بخوانی که چقدر حرف های ناگفته مانده است و بخوانم خستگی های ترا که بی مرهم مانده اند ... بگذار همه ی کارها بمانند ...و من می گذارم همه ی دغدغه ها لحظه ای فراموش شوند ...بیا اندکی تنها به هم بیندیشیم پیش از اینکه فرصتمان تمام شود ! حالا که هستم به من شاخه گلی هدیه کن ...چرا آنقدر دیر که گل را نثار تخته سنگی کنی؟! ...ما که امروز در شاد کردن جسم هم ناتوانیم فردا چه خیال عبثی است که روح را شاد توانیم کرد ؟! ... باور کن که عمر خاطره ها کوتاه تر از عمر آدم هاست ...اما هیچ کس مردنشان را نمی فهمد ... فصل اقاقی هاست ... و من سرگشته ی نسیمی که عطر اقاقی را به من هدیه می دهد به عبور این روزهای بهاری می اندیشم ... و زمستانی که اقاقی ها را از من خواهد گرفت ...و کسی شاید به ریز کردن کارهای فردا .. کارهای ناتمام ... می اندیشد ... و چه بسیار آدم ها که به روزمرگی های فردا می اندیشند ...و شاید هیچ کس عبور اقاقی ها را نفهمد... . می شود آیا که دنیا غرق در شادی شود در همه جای جهان این آسمان آبی شود ؟ می شود آیا که ابر وحشی جنگ و ستیز بگذرد تا دشت تیره سبز و مهتابی شود ؟ می شود آیا که یک آواره ی دور از وطن باز سوی کشور و کاشانه اش راهی شود ؟ می شود آیا به جای گریه از چشمان طفل اشتیاق و شور و شوق زندگی جاری شود ؟ می شود آیا چو مرهم بر غم طفلی نشست این دل کوچک ز غم های زمان خالی شود ؟ می شود آیا به جای آتش خمپاره ها گفتگو با هر تمدن از ستم عاری شود ؟ زمستان ۷۸ دیوارها قد کشیده اند... و نگاهم هرچقدر قد بلندی می کند باز هم به آسمان نمی رسد .نمی دانم گناه دیوارهاست یا دل بی روزن من ... امروز هم بی آسمان گذشت ...و من باز رویای آبی می بینم و در خیال پرنده ای رها به بی کرانه ها پر می گشایم .انگار این همه دیوار را گریزی نیست ...این روزها به پنجره ای ...روزنه ای هم دلخوشم که اندک آسمانی را هدیه دهد .باید این دل بداند که تا پرنده شدن دیوارها ی بسیار فاصله دارد ... باید کمی بیشتر قد بلندی کنم مثل کودکی ها ، برای رسیدن به لب طاقچه ی آرزوهایم ...آن اراده ی کوچک آبی هم مرا بس است . این روزها طاقچه ی کودکی ها هم گم شده است یا هست و آرزوهای ما بالاتر رفته اند و دستان دل کوتاه تر ... .دیوارها قد کشیده اند و چشم ها، آسمانشان کوچک شده...پنجره ای نیست که بی کرانی را یاد آور شود و روزنه ای که خورشید را نشان دهد ...باران هم انگار با پنجره ها از روزهای ما کوچید و رفت ... تنها چشم انتظاری باران به نگاهمان ماند و آرزوی آسمان به دل ! ...افسوس که آنقدر سرگرم زینت دیوارها شدیم که نفهمیدیم چه بر سرمان آمد .چه بسیار دریچه هایی که دیوار شدند و چه بسیار دیوارهایی که با فریب آبی شدن دلمان را از آسمان جدا کردند و ما را چه انتظاری است که از دیوارها باران ببارد ؟! .ما مانده ایم گرفتار این همه دیوار ...این همه رنگ ... وسراب های آبی، که همه آسمان را وعده می دهند ...اما تا پرنده نشد هرگز نمی توان آسمان را شناخت .تنها رهاترین دل می تواند به بی کرانه ها اوج گرفتن را بفهمد .و آبی ترین را باز شناسد ودریغا ...که تا پرنده شدن فاصله بسیار است و دل را توان این همه قد کشیدن ... آیا هست ؟! ... . « در حسرت پرواز با مرغابیانم چون لاک پشتی پیر در لاکم صبورم » نمی دانم ...تنها چندی است که دستان دل را کوتاه تر و آسمان را دورتر از همیشه می بینم ... .انگار فاصله ها بلندتر از قد بلندی های نگاهی خسته اند ...و آسمان دورتر از لمس بال شکسته ی آرزویی ... این روزها به پنجره ای هم دلخوشم ...که از روزن آن ،باد گیسوان اندیشه هاو تردیدهایم را پریشان کند و شاید دل را نهیبی زند که عبور بی خیال و رهای پرندگان سبک بال را عمیق تر نظاره کنم و آرزوی پرواز، بی قراری را از سر بگیرد ...چشم ها بی تاب شوند و باران ببارد ... و آسمان خود در دلم قطره قطره فرود آید ... . 
اما از این گذر هیچ راه گریزی نیست ! تا به حال توانسته ای لحظه ای را از آن خود کنی ؟! یا لحظه ای را که تقدیر برایت به ارمغان می آورد نپذیری ؟! هرگز ... چه بسیارها که از کف داده ایم و چه بسیارها که بی خواستنی پذیرفته ایم .و این حکایت غریب و ساده ی زندگی است ...گاه دلم می خواهد به تار و پود زمان چنگ افکنم شاید لحظه ای را از آن خود کنم .لحظه ای که بی تدبیری جز تدبیر خویش نگذرد ...اما افسوس که چون اسیری گرفتار زنجیرهایی سخت و نا پیدا ،خود را گرفتار تر از همیشه یافته ام .می خواهی شیون سرکن ...می خواهی قهقهه ی بی خیالی ...ترا جز عبور، همراه گذشت این لحظه ها گریزی نیست ...گاه می اندیشم که "گذر زمان " خود موهبتی است الهی که ارمغان آن به انسان ها فراموشی است و در این دنیای پر حادثه ی بی رحم خود دستمایه ی خوبی است .چه بسیار در سوگ عزیزانمان ضجه و مویه سر داده ایم و دلتنگ و پریشانشان شده ایم ...و بارها شاید گفته و شنیده ایم : " که بی تو هرگز زندگی نتوانم کرد ..." چه کلام تسکین دهنده ی سطحی و گذرایی ...زیرا مگر نه این که با گذشت زمان نه تنها همه چیز را از یاد برده ایم بلکه گاه پر شورتر هم زندگی کرده ایم ؟!
روزمرگی ها گرفتارمان کرده اند باور کن !



نمی دانم باید دلخوش به رویاها ماند و در تخیل ها ی کودکانه از این همه دیوار پنجره آفرید ...و از دل پرنده ای ساخت و در سخاوت آبی آسمان رها شد ...و یا اسیر این همه فاصله ماند و در حسرت پرواز سوخت :
| Design By : Night Melody |
